یا حق
درختان هم برای زندگی آغوش سرما را پذیرفتند
زمین را برگهای زرد نومیدی
نفسها را ضمیر ناخودآگاه تکبر
ومن را باز هم حس غریبی سخت می سوزاند از گرمای دلسردی
ولی ای کاش سرمای زمستان بود آغوش تمام خستگی های به ظاهر سخت
برایم قارقار هر کلاغی بود همساز نفیر باد
وتنهایی که شاید بود آغاز عبوری سبز تا انتهای بی سرانجامی
درختان هر کدام از عشق می گویند
زمین در پشت آرامش سکوتی پرصدا دارد
نگاهش چشم میدوزد در نگاه من و ناگه زیر لب فریاد می دارد
همه مردند همه مردند
تمام این زمینی هاهمه از عاشقی مردند
سلام
نوشتت عالی بود
وبلاگت هم خیلی قشنگه
من یکی واقعا لذت بردم
عیدت مبارک
موفق باشی