یاحق
چقدر خوش میگذره
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
جای دوستان واقعا خالیه
ای خدا شکرت
خوشکی همیشه همینجوری بود
مثل الان
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی...
وقتی این مزخرفات رو مینوشتم حواسم نبود
خودمم قبول دارم که چرت و پرت نوشتم
اصلا منو چه به این حرفا
من باید برم بمیرم!
این دنیا به درد من نمیخوره ...
اما من!
خودمو میگما
شنیدین میگن توقع بی جا مانع کسب است!
حالا شده حکایت ما
حضرت حافظ زیبا گفته
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
آره عزیز دل برادر
گاهی با اشک، گاهی بی اشک
من حق دارم تا آخر عمر گریه کنم!
"خدایا نمی دانم هدفم اززندگی چیست؟عالم و مافیها مرا راضی نمیکند مردم را می بینم که به هرسو می دوند،کار می کنند،زحمت می کشند تا به نقطه ای برسند که به آن چشم دوخته اند.
ولی ای خدای بزرگ از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می روند بیزارم
اگر چه بیش از دیگران می دوم و کار می کنم
اگر چه استراحت شب و نشاط روز رافدای فعالیت و کار کرده و می کنم
ولی نتیجه آن مرا خشنود نمی کند فقط به عنوان وظیفه قدم به پیش می گذارم و در کشمکش حیات شرکت می کنم و در این راه،انتظار هیچ نتیجهای ندارم!"
اوایل بهار 1960
خدا بود و دیگر هیچ نبود
دکتر مصطفی چمران
"انتخابت چیه؟ شمشیر بودن یا یک فولاد بی خاصیت بودن؟"
نمیدونم من الان کجای این نوشته هام
ولی خوب میدونم که باید باشم
ومیدونم که تو این شلم شوربا این تنهاخداست که خودش باید به داد من برسه
انگلیسی
برای دانشجویان رشته فنی مهندسی
این آخرین امتحانه و چقدر زود دلم تنگ میشه برای تک تک ثانیه های عمر رفته
خنده داره!
امروز از اون روزایی که نداشته هام تو زندگی یکی یکی مرور میشن
و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
هجوم پررنگ نداشته ها امون نمیده حتی فکر کنم چه چیزایی تو زندگی داشتم و دارم که می تونه جای خالی که نه ولی یه جورایی حسابم رو یر به یر کنه
همین جور که تو آفتاب حالا دیگه تابستون قدم که چه عرض کنم...
تموم فکرو ذکرم اینه که زودتر برسم خونه
خونه
چند ساعت پیش نم نم بارون وسط خیابون...
جالبه!چتری برای سه نفر
چتری برای بارون
حیف نیست به خدا
اگه دیگه بارون نباره!؟
دلم میخواد داد بزنم و از دست زمین و زمون پیش خدا عارض بشم
بعدشم بشینم یه گوشه تنهای تنها یه دل سیر گریه کنم
نه برای نداشته هام
برای اون چیزایی که داشتم و دارم ولی قدرشون رو ندونستنم
دوسه بار تصمیم گرفتم بیام خونه
اما دلم نیومد
عین دیوونه ها تو یه گله جا هی پرسه میزنم
خوشکی بارون تند تر بباره
تو الان زندگی من دانشگاه تنها جایی که به خودم نزدیکترم
به خود خودم
نوشته شده توسط یکی که هنوز که هنوزه نمیخواد خیلی از چیزا رو قبول کنه
یه ساده اندیش دیوونه که فکرمیکنه همه عین خودشن
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر زانوم بذارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاهه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه
زخم خنجرش می مونه رو سینه
لب بسته سینه غرق به خون
قصه موندن آدم همینه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
یاحق
ایهاالاساتید ادرکنی ادرکنی!
میخواستم تا بعد ازامتحانات ننویسم،اما مگه شد!؟
نه دیگه نمیشه...
نمیشه ننوشت!
مخصوصا اگه تصمیم داشته باشی همه چیزو بریزی تو دلت که مبادا ندونم کاریها
و دست گل به آب دادنها یکی دیگه رو هم ناراحت کنه.
فکر کنم الان وقتشه منم نذر کنم
"نذر میکنم،اونم فقط پول که بدم به یه فقیری!"
تا یادمم نرفته
خویشتن را دریابیم
شب آدینه ای دیگر است...
یاحق
به بهانه یک زلزله
کسی مدام در گوشم می گوید
چه نشسته ای ای پسر!
که اگر نبود بهانه عزای حسین
حکما این همه غفلت تا کنون بر بادمان داده بود...
یاحق
شب تاریک
بیم موج
گردابی چنین حایل
واگر نبود لطف دوست...
به این زودی چهار ماه گذشت
هنوزم باورم نمیشه
مثل یک رویا بود
وخوشکی که همه ما تو این رویا غرق بشیم
فردا یه آدینه دیگه،یه میلاد دیگه و کربلایی هایی که قراره برای چهارمین بار دور هم جمع بشیم
خدا رو شکر
میدونستم اونی که دست ماهارو تو دست هم گذاشت اجازه نمیده بالا و پست روزگاره ماها رو به این سادگی از هم جدا کنه
قراره سید محمد هم از اصفهان بیاد
خب بیاد! کلی داره با ما حال میکنه تازه هی باید دنبالشم بگردیم که آقا توروخدا پاشو بیا
این شلوغی کربلا و نجف یه حسنی داشت اینکه بالاخره این سید رو به آغوش گرم خانواده بازگردوند
حالا این کم مشکلی بود این بار گرفتار علویچی ها شدیم!
بابا اینا چرا اینقدر...
وقتی رو یه موضوعی کلید میکنند دیگه ول کن نیستن
اسم ماهارو گذاشتن کربلایی های سه،میگن ما حسابمون با کربلایی های قدیم جداست
اونا میگن شما بیاین پایین اینا میگن شما بیاین بالا
خلاصه اینکه نه اینا میرن پایین نه اونا میان بالا
منم که خیلی دوست داشتم همه دور هم باشیم این وسط گیر کردم
میخواستم هم برم پایین هم برم بالا
حالا یه چیزی عین خوره افتاده به جونم که جمعه بشین درس بخون
می بینید تورو به خدا
حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت.
این وسط یکی هم پیدا نمیشه به این علویچی ها بگه ازخر شیطون بیاین پایین
امیرحسین!خدا بگم چی کارت نکنه،چی میشد حالا کوتاه میومدی...
البته یه چیز دیگه هم بگما
من خودمم دست کمی از اونا ندارم وگرنه یه لحظه هم نمیتونستم تحملشون کنم!
خلاصه اینکه خدا عاقبت جلسه چهارم رو ختم به خیر کنه که میکنه
یاعلی.التماس دعا
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سر سویدا باشد
میلاد مسعود آقا امام حسن عسگری بر همه عاشقان مبارک باد
یاحق
شاید باورتون نشه هنوز هدیه پارسسالشو باز نکردم!
خودمم نمیدونم چرا...
فقط خوشکی بچه بودم
آخه بچه ها همه چی رو بلدن
یعنی یادشون نرفته
اما من فقط یه چیزی یادمه
خوشکی...
که اون میگفتو هنوزم صداش تو گوشمه
ماه رمضون پارسال بود...
تو که نیستی!
پس چرا این آدینه دوباره میخوام متولد بشم
یعنی بیست سال کم بود واسه اینکه باورت بشه من بی تو...
اصلا مگه نمیگن جمعه ها تعطیله
پس چرا...
خوشکی بچه بودم...
یکی نیست بهش بگه آخه بی معرفت چرا رفتی
من که دیگه کادو نمیخواستم
به خدا نمیخواستم
آخه دیگه بزرگ شدم!
الان حتما دوباره میگی اگه پنجاه سالتم بشه هنوز بچه منی...
اما من راستشو میگم
راست راستشو
تو فقط بیا...
دلم یه ذره شده
یه ذره.
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
فردا جمعه است
و من دوباره متولد میشوم
و تو که خدا کند که بیایی