زعقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
جدا"دارم دیوونه میشم...هرچند که یه جمله معروف هست که میگه همه دیوونن... مثل اون جمله معروف دیگه که میگه همه خوبن...مثل خیلی از جملات معروف دیگه که خودت بهتر از من میدونی...باری!... درگیر امتحانات میان ترمم...اساتید محترم دانشگاه، موقع امتحان برای اینکه به سوالی جواب ندن میگن هرسوالی که فکر میکنید ایراد داره یه چیزی فرض کنید وادامه بدین...نه به سوالی جواب داده میشه نه حق سوال کردن دارین...زندگی هم یه امتحانه...استاد وایستاده بالا سرمون...وما در کلیت مسئله مجبوریم...مجبوریم که ادامه بدیم...وقتی فرضت برای ادامه مسیر این باشه که یا همه چیز به همه چیز ربط داره یا هیچی به هیچی ربط نداره...خب!...فکر می کنی به چه نتیجه ای می رسی...معلومه دیگه...بازم یاد اون جمله مزخرف میفتی که این روزا شده ورد زبونت...حالا که چی مثلا"...حالا که چی مثلا"...حالا که چی مثلا"...
کودکانه
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دو لک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
استریو چنگ-نوار شماره 314-فرهاد(1)
آنگاه که قیود و پیش داوری ها یکسره از پهنه ی زمین روفته باشد
تنها در صراحت بی قید و شرط
در خلایی آزاد کننده و پایدار
برای زندگی تازه
برای روحی تازه فضایی میسر است
چیدن سپیده دم-احمد شاملو
جدا" فکر می کنی حافظ برای چی این همه شعر گفته...
یادمه یه بابایی می گفت اینقده حال میده بشینی و زار زار به حال خودت گریه کنی.خب من حرفشو باور نکردم آخه طرف خالی بنده!
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
جام می و خون دل هریک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد...
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود
ای برگ ستمدیده ی پاییزی
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی
روزی تو هم آغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا دلداده ی رسوا گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی باشد نه وفایی
جز ستم زدل نبر ده ام
بار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گل گلشن دید چمن
رفت آن گل من از دست با خاروخسی بنشست
من ماندم و صد خار ستم و این پیکر بی جان
ای تازه گل گلشن پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان
یاحق
دیشب تا صبح باران می بارید
امروز تا شب باران می بارد
و من چقدر هوای ابری و بارانی را دوست دارم
من و این آب و آن آینه همزاد هستیم
شک نکنید
به نظر شماهر چه که بخواهیم در کتابها نوشته اند
یا اصلا می شود همه چیزها را به زبان نوشته و کتاب درآورد
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
سوار اتوبوس شرکت واحد شدم
سرم را تکیه دادم به شیشه اتوبوس و هوا ابری است
اینجا انقلاب است و من آمده ام که برای خان داداش کتاب خریداری کنم
دو نفر کتاب فروش در آستانه یک پاساژ بر سر جلب مشتری یا به عبارت علمی تر بازار یابی با هم کل کل دارند
صحنه بسیار بسیار جالبی است
مردم زیادی از آستانه پاساژ و روبروی چشمان من در حال گذر از پیاده رو می باشند
من هم نگاهشان می کنم
گهگاه نگاهم در نگاه بعصی از عابران گره می خورد
این نگاه ها به همان اندازه که کوتاه هستند پر از شک و تردید
ومن مطمئنم که هیچ یک از آن دو نفر کتاب فروش به هیچ وجه نه می دانند چی کار دارند می کنندو نه چرا این اداها را از خودشان در می آورند
ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف غمگین بر مزارش
به من می گفت برف رو دوست داره
به من می گفت اگه آروم بباره
به من می گفت این برف زمستون
همین که آب شه اونوقت بهاره
ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف غمگین بر مزارش...
یاحق
این یک یادداشت کاملا شخصیه
الان که دست به قلم بردم و این مزخرفات رو می نویسم نزدیک به پنج ساعته که منگم
منگ یعنی چی!؟
منگ یعنی اینکه نه میدونی کجایی نه میدونی چی کار داری می کنی نه میدونی لااقل چی کار باید بکنی
با این کلاس یک تاسه بتن شده سه تا
از صبح اومدم دانشگاه سر وقت
دریغ از یک کلاس
حالم بده
به قول دوست شاعرمون
باز هم دلم گرفته است
چنان که ابر تیره آسمان شهر را
حالم از خیلی چیزا داره به هم میخوره
گلاب به روتون دارم بالا میارم
چرا!؟
از این همه یکنواختی
جالبه
تو نوشتهاش سنگ غیر قابل پیش بینی بودن آدما را به سینه میزنه
اونوقت...
اونوقت هر سوالی که ازش میپرسی به قول خودش جوابایی میده که تا22 رقم اعشار قابل پیش بینیه
حالا شما بگید
من حق ندارم!؟
من حق ندارم حالم از این همه جوابای مزخرف و روزمره به هم بخوره
اونوقت میگن چرا آدم دیوونه میشه
این چیزاست که آدمو دیوونه میکنه...